|
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . + نوشته شده در شنبه 1388/08/02 22:27 توسط حمید |
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم .... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . + نوشته شده در شنبه 1388/07/18 18:23 توسط حمید |
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید + نوشته شده در شنبه 1388/07/18 18:18 توسط حمید |
راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش باربد بیقراری میکرد . راحله تازه ۱۴ ساله شده بود و ۳ ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها رو اسیر خودش کنه ، پسری خوش تیپ و چرب زبون که توی این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و روی تخت پادشاهیه قلبش حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادی در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر زیبا و حرفهای دل نشین باربد شده بود ، برای راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهای عشقی بشه ، اما او فقط و فقط به باربد فکر میکرد . راحله از اون دخترهای رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه . + نوشته شده در شنبه 1388/04/27 0:2 توسط حمید |
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . + نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17 23:53 توسط حمید |
در اتاقو قفل کرد + نوشته شده در جمعه 1388/04/12 23:21 توسط حمید |
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه واعظی گفت: واژه بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظما ست قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم! + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08 22:47 توسط حمید |
اين داستاني که مي نويسم ،يک داستان واقعي مي باشد.در حقيقت بيشتر اين داستان بر گرفته از زندگي شخصي خودم است.اين داستان را با زبان شخصيت اصلي داستان بيان مي کنم. من علي هستم،24 ساله،ساکن تهران.از آن پسرهايي که به دليل غرور زياد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نميزد.
بقیه در ادامه مطلب ادامــه مـطــلــب + نوشته شده در جمعه 1388/04/05 23:29 توسط حمید |
میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نكن نفس های آخر است نترس برو... احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو... یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد برو... فقط برو..... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03 22:56 توسط حمید |
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01 23:1 توسط حمید |
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ + نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31 0:2 توسط حمید |
آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو عشقت رو پنهون می کنی فقط به خاطر من تو گفتی عاشقی بسه گفتی که عشق یه عادته گفتی می خوای بری سفر من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من از خوبیات کم میکنی گفتی که از سنگه دلت از خوبیات کم میکنی گفتی که از سنگه دلت ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من مریم حیدر زاده + نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26 23:36 توسط حمید |
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/22 23:33 توسط حمید |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17 23:53 توسط حمید |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14 23:37 توسط حمید |
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود نمی بخشمت............................ + نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10 23:50 توسط حمید |
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/09 23:33 توسط حمید |
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05 23:11 توسط حمید |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30 23:24 توسط حمید |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27 23:47 توسط حمید |
+ نوشته شده در جمعه 1388/02/25 22:58 توسط حمید |
چشمای تو برای من پر از نگاه آشناست من اینو ثابت می کنم وقتی کنارت بشینم + نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22 23:32 توسط حمید |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20 22:56 توسط حمید |
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15 22:50 توسط حمید |
+ نوشته شده در شنبه 1388/02/12 23:22 توسط حمید |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09 22:58 توسط حمید |
+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04 22:0 توسط حمید |
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01 23:24 توسط حمید |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30 23:28 توسط حمید |
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29 0:9 توسط حمید |
|